جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Joy
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
مثالها
Walking barefoot on the beach at sunset filled him with a sense of peace and joy.
راه رفتن با پای برهنه روی ساحل در غروب خورشید او را از احساس آرامش و شادی پر کرد.
02
شادی, خوشحالی
something or someone that provides a source of happiness
03
شادمانی (پس از پیروزی)
the success or satisfaction gained through doing something
to joy
01
خوشحال شدن, احساس شادی کردن
feel happiness or joy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
joy
سومشخص مفرد
joys
وجه وصفی حال
joying
گذشته ساده
joyed
اسم مفعول
joyed
02
خوشحال کردن, شاد کردن
make glad or happy
درخت واژگانی
joyful
joyless
joyous
joy



























