جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Joy
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
مثالها
The sight of her newborn baby filled her heart with overwhelming joy.
دیدن نوزاد تازه متولد شده اش قلبش را از شادی لبریز کرد.
02
شادی, خوشحالی
something or someone that provides a source of happiness
03
شادمانی (پس از پیروزی)
the success or satisfaction gained through doing something
to joy
01
خوشحال شدن, احساس شادی کردن
feel happiness or joy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
joy
سومشخص مفرد
joys
وجه وصفی حال
joying
گذشته ساده
joyed
اسم مفعول
joyed
02
خوشحال کردن, شاد کردن
make glad or happy
درخت واژگانی
joyful
joyless
joyous
joy



























