جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
zusammenstoßen
01
برخورد کردن, تصادف داشتن
-
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
بیقاعده
جداشدنی
جزء فعلی
zusammen
فعل پایه
stoßen
فعل کمکی
sein
گذشته ساده
stieß zusammen
اسم مفعول
zusammengestoßen
مثالها
Der Fahrer ist mit einem Baum zusammengestoßen.



























