جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
zerlegen
01
از هم جدا کردن, از هم باز کردن
Etwas in Einzelteile auseinandernehmen
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل کنشی
باقاعده
جدانشدنی
جزء فعلی
zer
فعل پایه
legen
فعل کمکی
haben
اولشخص مفرد
zerlege
سومشخص مفرد
zerlegt
وجه وصفی حال
zerlegend
گذشته ساده
zerlegte
اسم مفعول
zerlegt
مثالها
Der Tischler zerlegte den Schrank in vier Teile.
نجار کابینت را به چهار قسمت جداسازی کرد.



























