جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
schiefgehen
01
خراب شدن, مشکل پیدا کردن، عملی نشدن
Nicht wie geplant verlaufen
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل کنشی
بیقاعده
جداشدنی
جزء فعلی
schief
فعل پایه
gehen
فعل کمکی
sein
اولشخص مفرد
gehe schief
سومشخص مفرد
geht schief
وجه وصفی حال
schiefgehend
گذشته ساده
ging schief
اسم مفعول
schiefgegangen
مثالها
Wenn das schiefgeht, sind wir in Schwierigkeiten!
اگر این اشتباه پیش برود، ما در دردسر خواهیم بود!
درخت واژگانی
schiefgehen
schief
gehen



























