جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
La molaire
[gender: feminine]
01
دندان آسیاب
dent large située au fond de la bouche et servant à broyer les aliments
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
جنس دستوری
مؤنث
شکل جمع
molaires
مثالها
Le dentiste doit soigner une carie sur ma molaire.
دندانپزشک باید یک حفره را روی آسیاب من درمان کند.
molaire
01
(شیمی) وابسته به مول, (حجم) مولی
qui se rapporte à la quantité de matière exprimée en moles, en chimie
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
نسبی
درجهناپذیر
مفرد مذکر
molaire
جمع مذکر
molaires
مفرد مؤنث
molaire
جمع مؤنث
molaires
مثالها
Le chimiste calcule la masse molaire du composé.
شیمیدان جرم مولی ترکیب را محاسبه میکند.



























