جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
frimer
01
پز دادن, به رخ کشیدن، لاف زدن
se vanter ou se montrer pour impressionner les autres
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
فعل کمکی
avoir
اولشخص مفرد
frime
اولشخص جمع
frimons
اولشخص زمان آینده
frimerai
وجه وصفی حال
frimant
اسم مفعول
frimé
اولشخص جمع زمان ناقص
frimions
مثالها
Il aime frimer avec sa moto neuve.
او دوست دارد با موتورسیکلت جدیدش خودنمایی کند.



























