جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
desafinar
01
ناهماهنگ شدن, از کوک افتادن
cantar o tocar notas musicales sin afinación correcta
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
اولشخص مفرد
desafino
سومشخص مفرد
desafina
وجه وصفی حال
desafinando
گذشته ساده
desafinó
اسم مفعول
desafinado
مثالها
La guitarra empezó a desafinar después del concierto.
گیتار بعد از کنسرت شروع به بیکوک شدن کرد.



























