جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Ice skate
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
ice skates
مثالها
He sharpened his ice skates before the competition to ensure optimal performance on the ice.
او اسکیتهای یخ خود را قبل از مسابقه تیز کرد تا عملکرد بهینهای روی یخ داشته باشد.
to ice skate
01
روی یخ اسکی کردن
to move on ice using special boots with metal blades attached to them
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
ice skate
سومشخص مفرد
ice skates
وجه وصفی حال
ice skating
گذشته ساده
ice skated
اسم مفعول
ice skated
مثالها
The couple enjoyed a romantic evening as they ice skated together.
زوج از یک شب رمانتیک لذت بردند در حالی که با هم اسکیت روی یخ میکردند.



























