جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Homeless
01
فرد بیخانمان
people who lack stable housing and so live on the streets
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
homeless
مثالها
She organized a fundraiser to raise awareness about the homeless.
او یک جمعآوری کمکهای مالی ترتیب داد تا آگاهی درباره بیخانمانها را افزایش دهد.
homeless
01
بی خانمان, بدون سرپناه
not having a permanent residence or shelter
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
most homeless
شکل تفضیلی
more homeless
درجهپذیر
مثالها
She volunteered at the shelter to help support homeless individuals in her community.
او در پناهگاه داوطلب شد تا به حمایت از افراد بیخانمان در جامعه خود کمک کند.



























