جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to glance
01
نگاه کردن
to briefly look at someone or something
Intransitive: to glance somewhere
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
glance
سومشخص مفرد
glances
وجه وصفی حال
glancing
گذشته ساده
glanced
اسم مفعول
glanced
مثالها
I often glance at the clock during meetings to check the time.
من اغلب نگاهي مي اندازم به ساعت در طول جلسات براي چک کردن زمان.
Glance
01
نگاه گذرا, نگاه سریع
a brief look at someone or something
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
glances
مثالها
She stole a glance at the clock during class.
او در کلاس نگاهی به ساعت انداخت.



























