جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to gab
01
زیاد صحبت کردن
to chat casually for an extended period, often in a lively manner
Intransitive: to gab about sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
gab
سومشخص مفرد
gabs
وجه وصفی حال
gabbing
گذشته ساده
gabbed
اسم مفعول
gabbed
مثالها
The colleagues often take a break during lunch to gab about work, sharing insights and discussing current projects.
همکاران اغلب در هنگام ناهار استراحت میکنند تا در مورد کار گپ بزنند، بینشها را به اشتراک بگذارند و در مورد پروژههای جاری بحث کنند.
Gab
01
گفتگو, گپ
informal talk or chat, often light and social in nature
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
gabs
مثالها
A little gab can help break the ice in new social settings.
کمی گفتوگو میتواند به شکستن یخ در موقعیتهای اجتماعی جدید کمک کند.



























