جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Frisbee
01
بشقابپرنده, فریزبی
a round plastic disc used in some games that people can throw and catch in the air
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
frisbees
مثالها
I brought a frisbee to the beach so we could play catch.
من یک فریزبی به ساحل آوردم تا بتوانیم بازی گرفتن انجام دهیم.



























