جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Freckle
01
ککومک
(usually plural) a small light brown spot, found mostly on the face, which becomes darker and larger in number when exposed to the sun
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
freckles
مثالها
Her face was sprinkled with freckles, evidence of her time spent outdoors in the sun.
صورت او با لکهای پوستی پوشیده شده بود، نشانهای از زمانی که در آفتاب در فضای باز گذرانده بود.
to freckle
01
لکه دار کردن, با کک و مک علامت گذاری کردن
mark with freckles
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
freckle
سومشخص مفرد
freckles
وجه وصفی حال
freckling
گذشته ساده
freckled
اسم مفعول
freckled
02
کک مک دار شدن, لک دار شدن
become freckled



























