جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to fondle
01
نوازش کردن
to touch or handle tenderly and affectionately
Transitive: to fondle sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
fondle
سومشخص مفرد
fondles
وجه وصفی حال
fondling
گذشته ساده
fondled
اسم مفعول
fondled
مثالها
The toddler giggled as the parent fondled their toes during playtime.
کودک نوپا در حالی که والدین در زمان بازی انگشتان پای او را نوازش میکرد، خندید.



























