to famish
fa
ˈfæ
mish
mɪʃ
mish

تعریف و معنی "famish"در زبان انگلیسی

to famish
01

از گرسنگی مردن, به دلیل محرومیت از غذا مردن

die of food deprivation 
to famish definition and meaning
02

گرسنه بودن

to be very hungry 
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
famish
سوم‌شخص مفرد
famishes
وجه وصفی حال
famishing
گذشته ساده
famished
اسم مفعول
famished
مثال‌ها
After hours of hiking, they began to famish and were desperate for food. 

پس از ساعت‌ها پیاده‌روی، آن‌ها شروع به گرسنگی کشیدن کردند و برای غذا درمانده بودند.

03

گرسنگی کشیدن

to make someone suffer severely from hunger 
مثال‌ها
The lack of food supplies during the war would famish many civilians, leading to desperate conditions. 

کمبود مواد غذایی در طول جنگ گرسنگی بسیاری از غیرنظامیان را در پی داشت که منجر به شرایط ناامیدکننده‌ای شد.

LanGeek
دانلود برنامه
langeek application

Download Mobile App

فروشگاه برنامه