famish
fa
ˈfæ
فَ
mish
mɪʃ
میش
/fˈamɪʃ/

تعریف و معنی "famish"در زبان انگلیسی

to famish
01

از گرسنگی مردن, به دلیل محرومیت از غذا مردن

die of food deprivation
to famish definition and meaning
02

گرسنه بودن

to be very hungry
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
famish
سوم‌شخص مفرد
famishes
وجه وصفی حال
famishing
گذشته ساده
famished
اسم مفعول
famished
مثال‌ها
She felt herself start to famish during the long meeting, wishing for a snack.
او احساس کرد که در طول جلسه طولانی شروع به گرسنگی کشیدن کرده است، و آرزوی یک میان وعده را داشت.
03

گرسنگی کشیدن

to make someone suffer severely from hunger
مثال‌ها
The government ’s inability to distribute food effectively would famish thousands of people.
ناتوانی دولت در توزیع موثر غذا هزاران نفر را گرسنه خواهد کرد.
LanGeek
دانلود برنامه
langeek application

Download Mobile App

فروشگاه برنامه