جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to entreat
01
التماس کردن, استدعا کردن
to ask someone in an emotional or urgent way to do something
Ditransitive: to entreat sb to do sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
entreat
سومشخص مفرد
entreats
وجه وصفی حال
entreating
گذشته ساده
entreated
اسم مفعول
entreated
مثالها
While I was entreating the authorities to help me, a kind stranger offered to lend a helping hand.
در حالی که من از مقامات درخواست میکردم تا به من کمک کنند، یک غریبه مهربان پیشنهاد کمک داد.
درخت واژگانی
entreaty
entreat



























