جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Drivel
01
بزاق
saliva or mucus flowing from the mouth or nose, typically associated with illness or incapacity
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
مثالها
She could feel the drivel gathering at the corners of her mouth as she dozed off in the dentist's chair.
او میتوانست احساس کند که آب دهان در گوشههای دهانش جمع میشود در حالی که روی صندلی دندانپزشک چرت میزد.
02
دریوری, سخن بچگانه، حرف بیمعنی
speech or writing that is considered to be silly, trivial, or lacking in sense or substance
مثالها
I ca n't believe you 're wasting your time reading that book — it 's just drivel.
باور نمیکنم که وقتت را با خواندن آن کتاب تلف میکنی—این فقط مزخرف است.
to drivel
01
آب دهان ریختن, بزاق از دهان چکیدن
let saliva drivel from the mouth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
drivel
سومشخص مفرد
drivels
وجه وصفی حال
driveling
گذشته ساده
driveled
اسم مفعول
driveled



























