جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to decamp
01
ناگهان خارج شدن
to depart suddenly or unexpectedly
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
decamp
سومشخص مفرد
decamps
وجه وصفی حال
decamping
گذشته ساده
decamped
اسم مفعول
decamped
مثالها
The business executives chose to decamp from the downtown office to a more cost-effective location in the suburbs.
مدیران کسبوکار تصمیم گرفتند از دفتر مرکز شهر به یک مکان مقرونبهصرفهتر در حومه شهر ناگهان نقل مکان کنند.
02
فرار کردن, گریختن
run away; usually includes taking something or somebody along
03
ترک کردن اردوگاه, از اردوگاه خارج شدن
leave a camp
درخت واژگانی
decampment
decamp
camp



























