جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Cudgel
01
چماق
a short and thick stick that is used as a weapon for hitting or striking
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
cudgels
مثالها
The farmer used a cudgel to fend off the wolves attacking his livestock.
کشاورز از یک چماق برای دفع گرگهایی که به دامهایش حمله میکردند استفاده کرد.
to cudgel
01
با چوب سنگین زدن, با گرز کوبیدن
to strike forcefully with a heavy stick or blunt weapon
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
cudgel
سومشخص مفرد
cudgels
وجه وصفی حال
cudgeling
گذشته ساده
cudgeled
اسم مفعول
cudgeled
مثالها
He was cudgeled during the skirmish by an angry mob.
او در درگیری توسط جمعیت عصبانی با چماق کتک خورد.



























