جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Cow
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
حیوان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
cows
مثالها
I noticed the cow's strong muscles as it moved around.
من عضلات قوی گاو را هنگام حرکتش متوجه شدم.
02
گاو
mature female of mammals of which the male is called `bull'
03
گاو, نهنگ
a large unpleasant woman
to cow
01
رعب و وحشت ایجاد کردن, هراساندن
to force obedience onto someone with the use of threats
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
cow
سومشخص مفرد
cows
وجه وصفی حال
cowing
گذشته ساده
cowed
اسم مفعول
cowed
مثالها
The bully attempted to cow the younger students into giving up their lunch money.
قلدر سعی کرد دانشآموزان کوچکتر را مرعوب کند تا پول ناهارشان را بدهند.



























