جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Flitty
01
یک مرد همجنسگرا, یک مرد گی
a gay man
offensive
slang
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
flitties
مثالها
She whispered to the flitty and giggled.
او به flitty زمزمه کرد و خندید.
flitty
01
زنانه, تصنعی
showing effeminate traits or mannerisms
offensive
slang
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
flittiest
شکل تفضیلی
flittier
درجهپذیر
مثالها
She laughed at his flitty gestures during the game.
او به حرکات زنانه او در طول بازی خندید.



























