جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Cold feet
01
دلسردی
the state in which one loses all one's confidence and willingness to continue doing something
idiom
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
مثالها
She developed cold feet before her wedding and began to question whether she was ready for such a commitment.
او قبل از عروسی اش دل و جراتش را از دست داد و شروع به این پرسش کرد که آیا برای چنین تعهدی آماده است.



























