جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
bloated
01
متورم, باد کرده
swollen or enlarged, often due to excess fluid or overeating
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most bloated
شکل تفضیلی
more bloated
درجهپذیر
حوزه
health, sensation, body
مثالها
After eating a large meal, Jack felt bloated and uncomfortable.
بعد از خوردن یک وعده غذایی بزرگ، جک احساس متورم و ناراحتی کرد.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
bloated
bloat



























