جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to fall on
[phrase form: fall]
01
تجربه کردن, اتفاق افتادن
to experience a particular situation or outcome
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل حالتی
باقاعده
جدانشدنی
جزء فعلی
on
فعل پایه
fall
زمان حال
fall on
سومشخص مفرد
falls on
وجه وصفی حال
falling on
گذشته ساده
fell on
اسم مفعول
fallen on
مثالها
As the pandemic unfolded, many businesses began to fall on financial difficulties.
همانطور که همهگیری گسترش یافت، بسیاری از کسبوکارها شروع به مواجهه با مشکلات مالی کردند.
02
مسئولیتی را قبول کردن
to be assigned to a new responsibility
مثالها
As the most experienced member, the task of training new employees fell on John.
به عنوان باتجربهترین عضو، وظیفه آموزش کارمندان جدید به عهده جان افتاد.



























