جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to vaticinate
01
پیش بینی کردن, نبوت کردن
to predict future events
Transitive: to vaticinate future events
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
vaticinate
سومشخص مفرد
vaticinates
وجه وصفی حال
vaticinating
گذشته ساده
vaticinated
اسم مفعول
vaticinated
مثالها
She claimed to vaticinate the outcome of political elections with surprising accuracy.
او ادعا کرد که میتواند نتیجه انتخابات سیاسی را با دقت شگفتآوری پیشبینی کند.
درخت واژگانی
vaticination
vaticinator
vaticinate
vatic



























