جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to undress
01
لباس خود را در آوردن
to take one's clothes off
Intransitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
undress
سومشخص مفرد
undresses
وجه وصفی حال
undressing
گذشته ساده
undressed
اسم مفعول
undressed
مثالها
Before getting into bed, he undressed and neatly placed his clothes aside.
قبل از رفتن به رختخواب، او لباسش را درآورد و لباسهایش را مرتب کنار گذاشت.
02
لباس کسی را در آوردن
to take someone else's clothes off
Transitive: to undress sb
مثالها
During the costume change, the dresser undressed the performer quickly and efficiently.
در طول تعویض لباس، طراح لباس به سرعت و به طور موثر بازیگر را لباس از تن درآورد.
Undress
01
لباس درآوردن, برهنگی
partial or complete nakedness
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
درخت واژگانی
undress
dress



























