جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Tar
01
قیر, زفت
a thick, black, sticky substance used in road construction and maintenance for paving and sealing surfaces
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
مثالها
She smelled the strong odor of tar as they resurfaced the street.
او بوی شدید قیر را احساس کرد در حالی که آنها در حال تعویض سطح خیابان بودند.
02
ملوان, دریانورد
a man who serves as a sailor
to tar
01
قیرمالی کردن, پوشاندن با قیر
coat with tar
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
tar
سومشخص مفرد
tars
وجه وصفی حال
tarring
گذشته ساده
tarred
اسم مفعول
tarred
درخت واژگانی
tarry
tar



























