جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to slap on
[phrase form: slap]
01
دستور انجام کاری را دادن
to command someone to do something immediately, often as punishment
Transitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل کنشی
باقاعده
جداشدنی
جزء فعلی
on
فعل پایه
slap
زمان حال
slap on
سومشخص مفرد
slaps on
وجه وصفی حال
slapping on
گذشته ساده
slapped on
اسم مفعول
slapped on
مثالها
The coach slapped on extra laps for the team members who arrived late to practice.
مربی برای اعضای تیمی که دیر به تمرین رسیدند دورهای اضافی تحمیل کرد.
02
سریع اعمال کردن, بیدقت زدن
to apply or put something on hastily or carelessly
مثالها
He slapped on a coat of paint without prepping the wall.
او یک لایه رنگ را با عجله زد بدون اینکه دیوار را آماده کند.



























