جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to skive
01
خراشیدن, تراشیدن
to scrape or remove a thin layer from the surface of something
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
skive
سومشخص مفرد
skives
وجه وصفی حال
skiving
گذشته ساده
skived
اسم مفعول
skived
مثالها
The carpenter skived a bit of wood off the edge to fit it properly.
نجار کمی چوب را از لبه تراشید تا آن را به درستی جا بیندازد.
02
شانه خالی کردن
to avoid fulfilling a responsibility by staying away from work
مثالها
He was caught skiving off work early by his manager, who reprimanded him for not completing his tasks.
او هنگام فرار زودهنگام از کار توسط مدیرش دستگیر شد، که به دلیل تکمیل نکردن وظایفش او را سرزنش کرد.



























