جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to shred
01
به قطعات کوچک خرد کردن
to cut something into very small pieces
Transitive: to shred sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
shred
سومشخص مفرد
shreds
وجه وصفی حال
shredding
گذشته ساده
shredded
اسم مفعول
shredded
مثالها
The confidential papers were shredded to maintain security.
اوراق محرمانه برای حفظ امنیت خرد شدند.
Shred
01
ذره, مقدار ناچیز
a tiny or scarcely detectable amount
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
shreds
02
یک تکه کوچک پارچه یا کاغذ, تکه ای از پارچه یا کاغذ
a small piece of cloth or paper
درخت واژگانی
shredder
shred



























