جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to shoehorn
01
جا دادن به زور, فشردن
to force something into a tight or confined space
Transitive: to shoehorn sth somewhere
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
shoehorn
سومشخص مفرد
shoehorns
وجه وصفی حال
shoehorning
گذشته ساده
shoehorned
اسم مفعول
shoehorned
مثالها
Frustrated with the limited space, she had to shoehorn the extra clothes into the suitcase.
ناامید از فضای محدود، او مجبور شد لباسهای اضافی را به زور در چمدان جای دهد.
Shoehorn
01
وسیله ای برای پوشیدن کفش, کفش کش
a device used for easing the foot into a shoe
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
shoehorns
درخت واژگانی
shoehorn
shoe
horn



























