جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to savvy
01
فهمیدن, درک کردن
to understand something
Transitive: to savvy sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
savvy
سومشخص مفرد
savvies
وجه وصفی حال
savvying
گذشته ساده
savvied
اسم مفعول
savvied
مثالها
The experienced negotiator quickly savvied the subtle cues in the conversation.
مذاکرهکننده با تجربه به سرعت نشانههای ظریف در گفتگو را فهمید.
savvy
01
کارکشته
possessing practical knowledge, expertise, or understanding in a particular domain
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
savviest
شکل تفضیلی
savvier
درجهپذیر
مثالها
She is a savvy investor, always knowing when to buy and sell stocks for maximum profit.
او یک سرمایهگذار حرفهای است، همیشه میداند چه زمانی سهام را برای حداکثر سود بخرد یا بفروشد.
Savvy
01
دانش عملی, درایت عملی
practical knowledge, shrewdness, or understanding
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
مثالها
She has business savvy that helps her navigate complex negotiations.
او زیرکی تجاری دارد که به او کمک میکند تا در مذاکرات پیچیده حرکت کند.



























