جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to satiate
01
اشباع کردن, پر کردن
to fully satisfy a desire or need, such as food or pleasure, often beyond capacity
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
satiate
سومشخص مفرد
satiates
وجه وصفی حال
satiating
گذشته ساده
satiated
اسم مفعول
satiated
مثالها
The lavish vacation was meant to satiate their craving for adventure and relaxation.
تعطیلات مجلل برای سیر کردن میل آنها به ماجراجویی و آرامش در نظر گرفته شده بود.
satiate
01
سیر, اشباع شده
supplied (especially fed) to satisfaction
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most satiate
شکل تفضیلی
more satiate
درجهپذیر
درخت واژگانی
satiated
satiation
satiate



























