جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
puzzling
مثالها
The artist's intentions were puzzling, leaving critics debating their meaning.
نیتهای هنرمند گیجکننده بود، که باعث شد منتقدان درباره معنای آن بحث کنند.
02
گیج کننده, مرموز
confusing or difficult to understand, often invoking curiosity or the need for resolution
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ وجه وصفی حال
کیفی
شکل عالی
most puzzling
شکل تفضیلی
more puzzling
درجهپذیر
مثالها
She received a puzzling message that left her wondering about its true intent.
او پیام گیجکنندهای دریافت کرد که او را در مورد هدف واقعی آن به فکر فرو برد.
درخت واژگانی
puzzling
puzzle



























