جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Pussy
01
پیشی
a child's word for a cat
02
ترسو, بزدل
a man regarded as weak, cowardly, or lacking masculinity
توهینآمیز
عامیانه
مثالها
The coach screamed at him for missing the tackle, calling him a pussy.
مربی به خاطر از دست دادن تکل فریاد زد و او را ترسو خطاب کرد.
03
واژن, کص
a woman's external genitals
عامیانه
رکیک
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
pussies
مثالها
She told the doctor the infection was around her pussy and needed checking.
او به دکتر گفت که عفونت اطراف کص او است و نیاز به بررسی دارد.
04
کص, کس
sex with a woman
عامیانه
رکیک
مثالها
He bragged to his friends that he finally got some pussy last night.
او به دوستانش لاف زد که بالاخره دیشب کمی کص به دست آورد.
05
کص, کس
a woman
توهینآمیز
عامیانه
رکیک
مثالها
He walked into the bar looking for fresh pussy to hit on.
او وارد بار شد تا دختر تازهای برای معاشقه پیدا کند.
06
مقعد منفعل, سوراخ
the anus of a man who takes the passive role in anal sex
عامیانه
رکیک
مثالها
In jail, the new guy quickly became somebody's pussy.
در زندان، مرد جدید به سرعت کون کسی شد.
pussy
01
چرکی, چرکین
containing pus
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
pussiest
شکل تفضیلی
pussier
درجهپذیر



























