جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to pay up
[phrase form: pay]
01
قرض خود را پس دادن
to give someone the money one owes
Intransitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل کنشی
باقاعده
جدانشدنی
جزء فعلی
up
فعل پایه
pay
زمان حال
pay up
سومشخص مفرد
pays up
وجه وصفی حال
paying up
گذشته ساده
paid up
اسم مفعول
paid up
مثالها
The landlord demanded that the tenants pay up or face eviction.
صاحبخانه از مستاجران خواست که پول بدهند یا با تخلیه مواجه شوند.



























