جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to pass away
[phrase form: pass]
01
فوت شدن, مردن
to no longer be alive
Intransitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل حالتی
باقاعده
جدانشدنی
جزء فعلی
away
فعل پایه
pass
زمان حال
pass away
سومشخص مفرد
passes away
وجه وصفی حال
passing away
گذشته ساده
passed away
اسم مفعول
passed away
مثالها
I just found out that my childhood friend passed away in an accident.
تازه فهمیدم که دوست دوران کودکیام در یک تصادف درگذشته است.
02
ناپدید شدن, محو شدن
to fade, disappear, or cease to exist
Intransitive
مثالها
That old way of thinking needs to pass away for society to progress.
آن روش قدیمی تفکر باید از بین برود تا جامعه پیشرفت کند.



























