جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Motor
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
motors
مثالها
He repaired the motor in his car to improve its performance.
او موتور ماشینش را تعمیر کرد تا عملکرد آن را بهبود بخشد.
02
موتور, موتور
any agent or force that causes movement or initiates motion
مثالها
Economic needs act as a motor for social change.
نیازهای اقتصادی به عنوان یک موتور برای تغییر اجتماعی عمل میکنند.
to motor
01
رانندگی کردن, حرکت کردن
to move or travel using a motor or engine-powered vehicle
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
motor
سومشخص مفرد
motors
وجه وصفی حال
motoring
گذشته ساده
motored
اسم مفعول
motored
مثالها
The boat motored smoothly across the lake.
قایق موتوری به آرامی از روی دریاچه عبور کرد.
motor
01
مربوط به عضلات حرکتی
relating to the transmission of signals from the central nervous system to muscles
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
نسبی
درجهناپذیر
مثالها
The patient suffered from impaired motor function after the injury.
بیمار پس از آسیب از اختلال عملکرد حرکتی رنج میبرد.
02
موتوری, دارای موتور
capable of producing or causing movement
مثالها
A motor pump circulates water through the system.
یک پمپ موتوری آب را در سیستم به گردش در میآورد.
درخت واژگانی
motorial
motorist
motorize
motor



























