جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to kvetch
01
نارضایتی خود را ابراز کردن
to complain or whine persistently and often about trivial matters
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
kvetch
سومشخص مفرد
kvetches
وجه وصفی حال
kvetching
گذشته ساده
kvetched
اسم مفعول
kvetched
مثالها
She tends to kvetch about the weather, no matter what it's like.
او تمایل دارد در مورد آب و هوا شکایت کند، مهم نیست که چطور باشد.
Kvetch
01
شکایتکننده مداوم, نالهکننده
a persistent complaint, often minor or trivial
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
kvetches
مثالها
His kvetch about the weather lasted all morning.
kvetch او در مورد هوا تمام صبح طول کشید.
02
شخصی که مدام شکایت میکند, نالهکننده
a person who frequently complains
مثالها
He's such a kvetch that no one invites him to group outings.
او چنین شخص شکایتکنندهای است که هیچکس او را به گردشهای گروهی دعوت نمیکند.



























