جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to kvetch
01
نارضایتی خود را ابراز کردن
to complain or whine persistently and often about trivial matters
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
kvetch
سومشخص مفرد
kvetches
وجه وصفی حال
kvetching
گذشته ساده
kvetched
اسم مفعول
kvetched
مثالها
The employee would kvetch regularly about office policies.
کارمند به طور منظم درباره سیاستهای دفتر شکایت میکرد.
Kvetch
01
شکایتکننده مداوم, نالهکننده
a persistent complaint, often minor or trivial
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
kvetches
مثالها
She offered a kvetch over the quality of the hotel room.
او یک kvetch در مورد کیفیت اتاق هتل ارائه داد.
02
شخصی که مدام شکایت میکند, نالهکننده
a person who frequently complains
مثالها
My grandfather was a kvetch, always pointing out the smallest annoyances.
پدربزرگ من یک شاکی بود، همیشه کوچکترین ناراحتیها را اشاره میکرد.



























