جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
interurbain
01
بینشهری
qui relie ou concerne plusieurs villes différentes
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
نسبی
درجهناپذیر
مفرد مذکر
interurbain
جمع مذکر
interurbains
مفرد مؤنث
interurbaine
جمع مؤنث
interurbaines
مثالها
Le transport interurbain est bien organisé dans cette région.
حملونقل بینشهری در این منطقه به خوبی سازمانیافته است.
L'interurbain
01
تلفن بینشهری
communication téléphonique établie entre deux villes différentes
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
جنس دستوری
مذکر
مثالها
Autrefois, l'interurbain coûtait très cher.
در گذشته، تماسهای بینشهری بسیار گران بودند.



























