جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to egg on
[phrase form: egg]
01
ترغیب کردن, کسی را فریفتن
to encourage or provoke someone to do something, especially something risky
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل کنشی
باقاعده
جداشدنی
جزء فعلی
on
فعل پایه
egg
زمان حال
egg on
سومشخص مفرد
eggs on
وجه وصفی حال
egging on
گذشته ساده
egged on
اسم مفعول
egged on
مثالها
The mischievous kids were egging on their classmate to play a prank on the teacher.
بچههای شیطان تحریک میکردند همکلاسیشان را تا به معلم شوخی کنند.



























