جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
deboned
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most deboned
شکل تفضیلی
more deboned
درجهپذیر
مثالها
The recipe called for deboned salmon to speed up preparation.
دستور تهیه ماهی سالمون استخوانگیری شده را برای تسریع در آمادهسازی خواستار شد.
درخت واژگانی
deboned
boned
bone



























