جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
deboned
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most deboned
شکل تفضیلی
more deboned
درجهپذیر
حوزه
food, preparation, meat
مثالها
She served deboned chicken breast with a creamy sauce.
او سینه مرغ بیاستخوان را با سس خامهای سرو کرد.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
deboned
boned
bone



























