جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Fucktoy
01
اسباب بازی جنسی, وسیله لذت
a person reduced to a sexual toy for another's amusement
توهینآمیز
عامیانه
رکیک
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
singular
not gender specific
شکل جمع
fucktoys
مثالها
She rolled her eyes at the fucktoy in the corner.
او چشمهایش را به سمت عروسک جنسی در گوشه چرخاند.
LanGeek



























