جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
benevolent
01
سخاوتمند و مهربان, رئوف، نیکوکار
showing kindness and generosity
مثالها
The company 's CEO is known for his benevolent actions, often donating large sums to charities.
مدیر عامل شرکت به خاطر اقدامات نیکوکارانه خود شناخته شده است، که اغلب مبالغ زیادی به خیریه ها اهدا می کند.
02
سخاوتمند
organized or established charitable or helpful activities
مثالها
The hospital was founded as a benevolent institution to care for the sick.
بیمارستان به عنوان یک مؤسسه خیریه برای مراقبت از بیماران تأسیس شد.
03
نیکخواه, بخشنده
showing kind or friendly demeanor
مثالها
She offered a benevolent nod to the newcomer.
او یک تکان سر نیکخواهانه به تازهوارد ارائه کرد.
درخت واژگانی
benevolently
benevolent
benevol



























