جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Shopaholic
01
معتادبهخرید
someone who spends a lot of time shopping, often buying unnecessary things
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
shopaholics
مثالها
She's a self-proclaimed shopaholic who can't resist buying new clothes every week.
او یک معتاد به خرید خودخوانده است که نمیتواند در برابر خرید لباسهای جدید هر هفته مقاومت کند.



























