جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
jinx
01
جنکس! دقیقاً همان چیزی را گفتی که من فکر میکردم., بدشانسی! دقیقاً همان چیزی را گفتی که من فکر میکردم.
used to playfully or superstitiously prevent bad luck or to acknowledge a coincidence where two people say the same thing at the same time
مثالها
Jinx! You owe me a wish now.
جینکس ! حالا تو به من یک آرزو بدهکاری.
Jinx
01
طلسم, نفرین
an evil spell
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
jinxes
02
بدشانس, فردی که بدشانسی می آورد
a person believed to bring bad luck to those around him
to jinx
01
بدشانسی آوردن, نفرین کردن
foredoom to failure
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
jinx
سومشخص مفرد
jinxes
وجه وصفی حال
jinxing
گذشته ساده
jinxed
اسم مفعول
jinxed
02
طلسم کردن کسی یا چیزی, جادو کردن کسی یا چیزی
cast a spell over someone or something; put a hex on someone or something



























