جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to complain of
01
اظهار ناراحتی کردن (از درد، بیماری و غیره)
to state that one feels ill or one's body part is in pain
Transitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل کنشی
باقاعده
جدانشدنی
جزء فعلی
of
فعل پایه
complain
زمان حال
complain of
سومشخص مفرد
complains of
وجه وصفی حال
complaining of
گذشته ساده
complained of
اسم مفعول
complained of
مثالها
She came to the doctor's office to complain of persistent headaches that had been troubling her for weeks.
او به مطب دکتر آمد تا از سردردهای مداومی که هفتهها او را آزار میداد شکایت کند.



























